زمانیکه دیگر کسی گرداگردت نیست، آنگاه که دیگر کسی را محرم نمیدانی، آن زمان که دستت از همه جا کوتاه است، وقتی نه انسانهای امروز تو را میفهمند و نه اولیاء خدا تو را میپذیرند، آنگاه تنها تو میمانی و خدا. تو میمانی و دامان معبودی که دستانت را با تمام تهی بودن به سویش دراز کرده ای، تو میمانی و خالقی که با ترس از دوری اش چنگ بر دامانش میزنی، شاید روسیاهی را هم بپذیرد.

سر به زیر میاندازی و میگریی تا دستانت را رها نکند، نجوا میکنی شاید دلش به رحم آید، کریم العفو میگویی تا جوابت دهد، تا جوار خانه اش میروی شاید دستانت را لمس کند، اما ناگاه، وقتی صدایت میزند لبیک عبدی، سر بلند میکنی و میبینی سالهاست چشم به تو دوخته بود تا لحظه ای سر را بلند کنی و چشمانش را ببینی، سالهاست آن گرمایی که در دل حس میکردی گرمای آغوش خدایی بود که تو را آنچنان به سینه میفشرد انگار تو تنها مجنون عالمی. میفهمی آن زمان که دستانت برای التماس بلند بود، دستان او بود که دستان ضعیف تو را بلند نگاه داشته بود تا از خستگی پایین نیافتند. و آنگاه شرمنده میشوی.

نمیدانم چه شد که اینگونه آشفته شدم، نمیدانم چه کرد که دیوانه شدم، نفهمیدم چه دیدم که خواندمش. فقط میدانم من را بُرد و الا من نه قصد رفتن داشتم و نه توان پیمودن. آنقدر به سختی تو را می آزماید تا فکرت پخته شود و قلبت نرم. آنقدر جوابت را به ظاهر نمیدهد تا ذره ذره آنرا اصلاح کنی. تا نکند خدایی ناکرده چیزی بخواهی بر خلاف صلاح خود، نکند چیزی بخواهی که تو را از او دور کند. هرکه نداند فکر میکند او به تو نیاز دارد!

اما نه، آن خدایی که من دیدم، آن پروردگاری که علی بر من معرفی کرد، آن خالقی که سجاد وصفش کرد، اگر دعوت کند هرگز نمیراند. این ما هستیم که در دنیا مال بر مال میگذاریم، سنگ بر سنگ میچنیم، دل به فرزندان و همسر میبندیم و به جای آنکه نور را پیش بفرستیم، وصیت میکنیم تا برایمان از پس ما، نور بفرستند. که پسرم، دخترم، بعد از مرگم فلان کن و بهمان کن. همسرم دعایی بخوان و خیراتی کن. وصیت به جای خود عالی، اما وقتی وقت هست چرا فردا؟

اول میگوید والعصر، قسم به لحظه لحظه ی عالم، انّ الانسان لفی خُسر که آدمی هر آینه در حال از دست دادن سرمایه است. آدمی که سرمایه اش عمر است، لحظه ای نیست که خسران نکند، الا الذین آمنو و عمل الصالحات مگر آنکه بر من ایمان آورد و آنچه من خواستم را انجام دهد و از برای روز حساب توشه مهیا سازد. و ما چقدر نادانیم!

دل میبندیم، دل میشکنیم، دل میسوزانیم، دل را نداده میستانیم، بسوزد این دل که به جای قرار دائم به غرور است. بمیرد این دل که به جای خدا جایگاه شیطان است، بشکند این دل که میشکاند دلهای مومنین را.

در بی لیاقتیم شکی نیست. تنها و برای آخرین کلام میگویم عُبَیدَکَ المُبتَلی، و اَرِه سَیدهُ یا شَدیدَ القُوی

ای اسیر موی دنیا، دل بکن از خود ستانی

ای مریض از مستی و درد، جان فشان از بی نشانی

روزهایت یک به یک رفت و دلت دنبال دنیاست

ای مرید شهوت و ناز، غرق گشتی در جوانی

فطرت پاک الهی، ذره ذره میفروشی؟

باز هم در خواب هستی، بگذر از این عشق ثانی

مذنب آخر از ضمیرت بارها یاد خدا خاست

دل بکن از این هوا و یاد مرگت کن زمانی

Print Friendly
  • امام رضا علیه السلام فرمودند:


    لا یستَکمِلُ عَبدٌ حقیقةَ الایمانِ حَتَّى تَکونَ فیهِ خِصالُ ثَلاثٍ: اَلتَّفقُّهُ فِى الدّینِ وَحُسنُ التَّقدیرِ فِى المَعیشَةِ، وَالصَّبرُ عَلَى الرَّزایا
    هیچ بنده‌ای به کمال حقیقت ایمان نمیرسد مگر این که در او سه خصلت باشد: 1- شناخت صحیح دین 2- تدّبر نیکو در امور زندگی و 3- شکیبایی در مصیبت‌ها و بلاها
    بحار الانوار، ج 78، ص 339، ح1
  • امام رضا علیه السلام:


    مَن رَضى عن الله تعالى بالقَلیل مِن الرّزق، رضَى الله منه بالقَلیل مِنَ العَمل
    هر کس به رزق و روزی کم از سوی خدا راضی باشد، خداوند از عمل کم او راضی خواهد بود
    بحـارالانـوار،ج 78،ص 357
  • امام حسین علیه السلام:


    لاتـَرفع حــاجَتَک إلاّ إلـى أحـَدٍ ثَلاثة: إلـى ذِى دیـنٍ، اَو مُــرُوّة اَو حَسَب
    حاجت خود را جز به یکى از سه نفر مبر: 1- به دیندار، یا 2- صاحب مروت، یا 3- کسى که اصالت خانوادگى داشته باشد
    تحف العقول ، ص 251
  • جستجو